خاموش باش!
به دنیا آمد . در خانه نمی توانست گریه کند ، چون مادرش بلافاصله تشر می زد : « ساکت!»
نمی توانست بخندد و داد و فریاد کند ، چون پدرش بانگ می زد : « ساکت! »
تا مهمان می آمد به خانه ، دوتایی می گفتند : « ساکت! بد است!»
وقتی هم خانه از غریبه خالی بود ، می شنید : « ساکت باش و سرمان را درد نیاور!»
بدین ترتیب سال ها گذشت و شد هفت ساله . دبستان می رفت . تا خواست سوالی کند ، معلمش چشم غره رفت : « بی صدا!»
پای تخته سیاه رفت تا درس پس دهد . شنید : « هرچی از تو سوال می شود ، به آنها جواب بده . زیادی حرف نزن .»
عمرش بر این منوال سپری شد و رسید به دوازده سالگی . وارد مدرسه شد . تا خواست دهان باز کند ، بزرگترها جلوش را گرفتند : « خودت را قاطی کارها نکن!»
مدیر مدرسه وظیفه اش را انجام داد : « کلام اگر از نقره باشد ، جنس سکوت حتماً از طلاست!»
معلم ادبیات هم رسالت خود را بجا آورد : « دو تا کلام بشنو و یک کلام بگو . چون خداوند متعال به تو دو گوش داده و یک دانه دهان .»
ـ بی صدا!
ـ صدایت را ببر!
ـ زیادی ور نزن!
با این تشرها به نوزده سالگی قدم گذاشت . دانشگاه می رفت که در خانه گوشش را کشیدند و مادرش یادش داد : « پیش بزرگترها ، بهتر است سراپاگوش باشی و اظهار وجود نکنی.»
و پدرش افزود : « سخن را بزرگترها شروع می کنند و آب خوردن با کوچک ها شروع می شود .»
استادش نهیب زد : «جلو زبانت را بگیر!»
تا رسید به بیست و سه سالگی . رفت سربازی . افسرها سرش داد می زدند :
ـ تمامش کن سرباز!
ـ نق نزن پسر!
ـ خفه شو!
سرکار رفت . دوستانش با اشاره انگشت او را به سکوت دعوت کردند :
ـ هیس ...
ـ تو لاک خودت باش و برای خودت دردسر درست نکن .
ـ خودت را قاطی معرکه نکن .
ـ تو سرت نمی شود .
ـ به تو چه اصلا ...
ـ خفه !
زن گرفت. زنش هم شروع کرد : « تمامش کن تو را به خدا ! خودت را قاطی نکن!»
صاحب بچه شد و بچه ها بزرگ شدند . آنها هم حرف خودشان را می زدند : « ما را به حال خودمان بگذار پدر . شما از این کارها سردر نمی آورید .»
این آدم کسی نیست جز تو و من و همه ی ما ؛ البته کم و بیش .
ببینم اصلا توی دهانم زبانی هست ؟ بله ، دهانم سر جایش مانده ، ولی از زبان خبری نیست . هنوز هم می خواهم حرف بزنم ، اما بلافاصله سرم داد خواهند زد که : « خاموش! »
باز هم سکوت می کنم ، هرچند در درونم می شنوم :
حرف بزن ... حرف بزن ... حرف بزن مرد . ...
عزیز نسین